ترکم نکن خدا !
دیگر سرم
روی سینه هیچ شعری
خوابش نمی برد . . .
آه
این آدمی چگونه جهان را به دوزخی
تبدیل می کند
از یاد می برم همه شعر های عالم را
واز گلویم آوایی
چون دود بر می آید .
با کوزه ای سفالی
در ابتدای دوزخ زمین ایستاده ام
به جرم جرعه ای خیام
تازیانه می خورم . . .
مهم این است که
سینه ات هست
همان قدر فراخ ، همان قدر مهربان
وگیسوانت مرا
واشکهایم را
همانقدر که آرزومند . . . .
من بارانی خیسم را
به همیشه ذهنم آویزان کرده ام
مهم این است
که زنده ای
مهم این است که من نمی میرم .
مرا مجسمه کن تا خـــــدای من باشی
مرا بکش که خودت خونبهای من باشی
از تو سخن به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم
از عاشق
از عارفانه
می گویم
از دوست دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می کردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست .
من به تمنای تو
خواهم ماند .
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره ایم از به نجواها . . .
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه ای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش .
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه ام تو دیدن باش .
« یدالله رؤیایی »
چشمانت را ببند
فرمان قتل مــــرا
پشت پلکهایت
نوشته اند .
« درخودمپیچ ای نیلوفرکشیده به بالا٬درمن بپیچ »
و حالا
دنباله خیال ماهیها
گرد چشمانی می گردم
که چشمه های دریـا را به نگاهی خشکاند .
<<گویی که دنیا فراموش کرده است که من طرحی از چشمان تو دزدیده ام >>
ستاره دنباله دار
دنبال دار می گشت
گرد گیسوان تو
پلنگ
لنگ خراب چشمان تو شد . . .
در جزر و مد چشمانت
چشمهایت را که می بندی
آواره می شود
این دل در به در . . .
بخار می شود
خاطره
ابر می شویم
من و تو
تو می شوی باران
من می مانم .
تا دوباره بیایی
دستانم را می گذارم در باد
وچشمهایم را
می سپارم به آسمان .